نمی دونم شما هم مثل من این تجربه رو داشتید یا نه :وقتی در حق دیگران دعا می کنیم و خالصانه از خداوند می خواهیم که مشکلات اونها رو حل کنه و آرزوهاشون برآورده بشه، متوجه می شیم که خودمون هم از آثار با ارزش این دعا بی نصیب نموندیم و گاهی حتی بیشتر از کسانی که برایشون دعا کردیم!
بخصوص اگر کسی که برای او دعا می کنیم شخصی شریف و والامقام بوده و خواسته های مقدس و الهی داشته باشه، در این صورت مسلماً آثار و ثمراتی که از این دعا به ما خواهد رسید به مراتب بیشتر و وسیع تر خواهد بود.
اکنون در این زمانه چنین شخصیت بزرگواری در بین ما حاضر هست و رسیدن او به خواسته اش هم آن قدر اهمیت داره که همه ما برای ایشون همدل و هم نیت شده و دست به دعا برداریم.
این مرد بزرگ فردی هست که خداوند وعده ی "برقراری عدالت و صلح جهانی" رو به دست او محقق خواهد کرد یعنی : منجی و نجاتبخش موعود!
یقینا دعا برای درخواست حاجت های ایشون از قلب بسیاری از مرد دنیا گذشته چون خواسته ی او چیزی جز صدور فرمان قیام از طرف خداوند و نجات و رهایی انسان ها نیست!
یعنی همون مردمی که در گوشه و کنار دنیا هر یک به نوعی در رنج و مشقت بسر می برند؛
قحطی و خشکسالی و گرسنگی و بیماری گریبانگیرشون شده؛
فساد و تباهی و ده ها مصیبت عالمگیری که همه به نوعی به اون ها مبتلا هستند؛
مصیبت بارتر از همه سلطه استعمار گرانه چند کشور بر بخش اعظم دنیا، تجاوز به حریم کشورها، سرکوب مردم بی دفاع و ریختن بمب بر سر زنان و کودکان معصوم... ؛
پس بی دلیل نیست که هر کس در هر گوشه ی عالم با هر دین و اعتقادی که داره هر از گاه به یاد او می افته و به یاد اهداف خیرخواهانه ای که در دل می پرورانه!
وقتی همه فکر و ذهنشون رو روی یک مسئله متمرکز می کنند؛
همه در توجه به یک نکته همنوا میشن؛
و در زمانی واحد و فرصتی مشخص ولو هر کس با زبانی اون رو در خواست می کنه؛
اینجاست که یک جور وحدت فکر و عقیده و یا شاید بشه گفت یک آرمان مشترک جهانی پدید میاد؛
که در واقع آرزوی قلبی همه ی ساکنان کره ی زمین میتونه باشه: یعنی رسیدن منجی به آرزو و خواسته دیرینش!
حقیقت جز این نیست که:
همه ی ما برای به حاجت رسیدن کسی دست به دعا بر می داریم که خود از برکات و نتایج و خیرات حاجت گرفتنش بهره مند خواهیم شد،چه رسد به اینکه چند برابر این دعاکردن رو هم به عنوان پاداش نصیب خودمان کنند.
نوشته ای که پیش رو دارید حامل نیت ارزشمندی هست که عبارت است دعای خالصانه برای هر چه سریعتر به حاجت رسیدن یگانه منجی عالم بشریت، پس ارزش این رو داره که:
وقتی این نوشته به دستتون می رسه دست دعا بالاببرید و ظهورش رو از خداوند طلب کنید؛
حتی به هر زبانی که می تونید ترجمه کنید و اون رو به همه ارسال کنید.
این كه میگویند: «سیّدالشّهدا(علیهالسلام) در ضیافت است، یعنی باید خندید، شما كه گریه میكنید محجورید»، سخن باطلی است؛ زیرا از بلا نمیتوان با خنده بهرهمند شد، ضیافت است اما ضیافت بلا، كه ورود به آن، آن حداقل با گریه است، تا جایی كه از گریه بمیری. مراحل بلا از مدخل پیوند عاطفی، روحی و گریه شروع میشود، لذا؛ وقتی كه به امام سجّاد(علیهالسلام) اعتراض میكنند كه، حزن و گریه شما كی تمام میشود؟ میفرمایند: «حضرت یعقوب(علیهالسلام) یك فرزندش غائب شد، آنقدر گریه كرد، من در یك روز دیدم، پدرم و تعداد زیادی از اهل بیتم را ذبح كردند، چطور گریه نكنم»؟
(1) مسلماً گریه حضرت، گریه بر پدر نبوده؛ بلكه گریه بر ولیّ خدا بوده كه برای ایشان سلوك میآورد.
این سلوك آدم را درویش نمیكند، بلكه سالك با بلای سیّدالشّهدا(علیهالسلام) محور درگیری با باطل در عالم میشود: «سلمٌ لمن سالمكم و حربٌ لمن حاربكم» در یك جبهه وفا و در جبهه دیگر یكپارچه آتش است. همچنین این سلوك لعن و سلام و رحمت میآورد.
بعد از آنكه حضرت یوسف و حضرت یعقوب(علیهماالسلام) به هم رسیدند، یعقوب با اصرار از یوسف خواست كه، قصه خودش را تعریف كند، یوسف هم بخشی از آن را اینگونه فرمودند: «برادران مرا سر چاه بردند سپس گفتند: لباسهایت را در بیاور، قسمشان دادم، اگر میخواهید به چاه بیندازید، لختم نكنید، یكی از برادران كارد كشید و گفت: اگر لباسهایت را در نیاوری میكشمت، بعد عریان مرا به چاه انداختند، به اینجا كه رسید، حضرت یعقوب(علیهالسلام) غش كرد، وقتی كه به هوش آمد گفت: بقیه را بگو، حضرت یوسف فرمودند: مرا معاف بدارید، بقیهاش گفتنی نیست.»
كدام یك از ما وقتی گفتند: امام حسین(علیهالسلام) را عریان كردند، غش كرده است؟ اصلاً جریان حضرت یوسف(علیهالسلام) و امام قابل مقایسه است؟ حضرت یعقوب در اوج قدرت، نمیتواند تحمّل بكند؛ لذا نمیتوانند روضه امام حسین(علیهالسلام) را در بهشت برای اهلش بخوانند، در حالی كه، در بهشت همه چیز تمام شده است.(2)
1. كامل الزیارات، ص 213، باب 35.
2. از طرفی عظمت مصیبت حضرت آنقدر زیاد است كه همه پیامبران و موجودات برای حضرت گریستهاند، از طرف دیگر میدانیم همه افعال ایشان عین عبادت است و روایت داریم كه آنها مأمور به تكالیفیاند كه دیگران آن تكالیف را ندارند. علاوه بر این روایت داریم كه «إنّ أمرنا صعبٌ...» بنابراین مصیبتی كه حضرت در گودال قتلگاه كشیدهاند فقط در ظرف تحمل معصومی(علیهالسلام) است نه دیگران و اگر باطن آن مصیبت آشكار شود دیگران قدرت تحمل آن را حتی در بهشت ندارند، زیرا ولی الهی از عالم انوار آمده تا عالم را به سمت نور ببرد او را عطشان، گرسنه و ... بین دو نهر آب در حالی كه زن و بچهاش در معرض تعرض دشمناند (و با این كه قدرت دارد همه آنها را با اشاره زمین ببرد) شهید میكنند و سرها را به نیزه میزنند و ... .

سرچشمه ی وحی در کویر است، غدیر
تقدیر خداوند قدیر است، غدیر
ای عشق! بگو به تشنه کامان ولا
دریاست، اگرچه آبگیر است، غدیر
محمدجواد غفورزاده "شفق"
ولاى به اهلبیت علیهمالسلام باید همواره مد نظر باشد و با اخلاص کامل به ساحت مقدس آنان عرض ادب کرده و کارى کنید که رضایت آنها در آنکار باشد و با زبان و عمل خود محبت خویش را به آنان ابراز کرده و در مقابل شبهات بایستید و از مظلومیت آنان دفاع کرده و حامى واقعى مذهب باشید.
2. توسل، سفینه نجات:
بهترین وسیله، توسل است؛ توسل به اهلبیت علیهمالسلام «سفینه نجات» مىباشد و اگر آنها نظرى کنند و بخواهند، خداوند متعال توفیق خواهد داد تا با معرفت، از این دنیا برویم و براى آخرت خود چیزى ذخیره کنیم.
3. حفظ مقام و منزلت اهلبیت علیهمالسلام:
حفظ مقام و کرامت اهل بیت علیهمالسلام از اهم واجبات است و هر کس سهلانگارى کند مسئول است و فرداى قیامت باید جوابگو باشد.
4. انتخاب بهترین القاب براى اهلبیت علیهمالسلام:
نام اهلبیت علیهمالسلام را با تواضع و فروتنى کامل و با بهترین الفاظ و القاب به کار ببرید و با عرض ادب و اخلاص، ارادت خود را به آن خاندان ابراز بدارید و در مقابل آن بزرگواران خود را هیچ حساب کنید و درصدد باشید که همواره از مقام شامخ اهلبیت علیهمالسلام دفاع کنید و به مردم یاد دهید که شأن و منزلت اهلبیت علیهمالسلام به حدى است که رضاى خدا تحقق نمىیابد مگر به رضایت آنان.a
ادامه مطلب...
حضرت فرمودند : چون آنها حق خودشان را در دست دیگران می بینند.
کسی که امام زمان علیه السلام را پدر مهربان خود می داند و پدر خود را در حال غم و اندوه می بیند ، در این عید خوشحالی او به غمی سنگین ، خنده او به گریه و عید او به عزا تبدیل می شود و دعای ندبه می خواند و مانند مادر بچه مرده گریه می کند و برای فرج پدر مهربان خود دعا می کند .
این به دوش دل بسی باشد گران
که ببینم بی تو روی دیگران
یا به جای آن صدای دلنواز
بشنوم آوازهای جانگداز
امروزه اغلب مورخان را مشاهده میکنیم که زندگى امامان معصوم (علیهم السلام) را فقط در چهارچوب تنگ فردیت محدود مى کنند و حتى آن را از شرایط زمانى خود نیز جدا مى سازند. در نقطه مقابل، عده اى نیز هستند که زندگى اهل بیت (علیهم السلام) را با مقیاس سیاست و نهایت نقشى را که آنان در این عرصه برعهده داشته اند، ارزیابى مى کنند. اینان حتى عبادات و علوم و اخلاق ائمه (علیهم السلام) را نیز با عینک سیاسى مى نگرند.
در میان این دو شیوه، روش میانه اى وجود دارد که زندگى اهل بیت (علیهم السلام) را آکنده از پرتو افشانیهاى فردى مى داند که از مرزهاى زمانى و مکانى فراتر رفته است و آن را داراى چنان گستره باز سیاسى قلمداد مى کند که باشرایط تاریخى مخصوص به خود هماهنگ و سازگار است.
با اینکه اکثریت ائمه (علیهم السلام) در راس سیاست نبودند؛ ولی حکام و سلاطین، به رغم مبارزه شدید و پیوسته خود با آنان، در هر حادثه و رویداد سختى به ایشان پناه مى بردند. ائمه اطهار (علیهم السلام) نیز هیچ گاه از خدمت در راه اسلام و نجات امّت از اشتباهات دریغ نمى کردند. در این باره تاریخ، نمونهای از گرفتارى عبد الملک خلیفه اموى در مشکلی مهم را براى ماثبت کرده است:
عبد الملک بعد از اینکه به حکومت رسید، از اینکه رومیان به روی کاغذ نقش پدر و پسر و روح القدوس را میزدند، خوشش نیامد و به حاکم مصر فرمان داد که بجای آنها، سوره توحید و آیه شریفه "شهد الله أنّه لا إله إلا هُو ..." را نقش زند. خبر این اقدام به گوش پادشاه روم رسید و به عبد الملک نوشت: "کار کاغذ سازى و آنچه در آنجا نقش و نگار مى یابد، متعلق به روم است ..."
چون عبد الملک نامه پادشاه روم را خواند، پاسخى به پادشاه روم نداد و هدیه را هم که همراه نامه بود پس فرستاد. این عمل تا چند دفعه ادامه داشت تا جایی که پادشاه روم، هدیه را چند برابر کرد ولی عبد الملک قبول نکرد. در این هنگام، پادشاه روم به عبد الملک نوشت: "طراز کاغذها رابه شکل اول بازگردان؛ درغیر این صورت فرمان میدهم تا روى سکهها بر پیامبرت ناسزا حک کنند."
وقتی عبد الملک نامه را خواند، بسیار خشمگین شد و چون بعد از گردآوری مسلمانان و مشورت با آنان به راه حلی نرسید؛ دستور داد تا امام باقر (علیه السلام) را به نزدش بیاورنند.
چون امام (علیه السلام) آمد، عبدالملک ماجرا را برای آن حضرت بازگو کرد. امام باقر (علیه السلام) به او فرمود: "این امر بر تو بزرگ نیاید، این مسأله از دو جهت ناچیز است: نخست آنکه خداوند عزوجل نمى گذارد تا پادشاه روم تهدید خود را درمورد رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) عملى کند و دوم آنکه این کار، چاره دارد."
عبد الملک پرسید: چاره چیست؟
امام باقر (علیه السلام) فرمود: "همین حالا صنعتگران را بخوان تا سکه هاى درهم و دیناری ضرب کنند که در یک روى سکه ها، سوره توحید و در روى دیگر،نام رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) را نقش خورده باشد و در گرداگرد سکهها، نام شهر و نیز سالى را که این سکهها در آن ضرب شده بنگار."
سپس امام (علیه السلام) نحوه تعیین وزن سکهها، چگونگی ضرب آنها و شیوه سنجش وزن درهم و دینار را به خلیفه اموی آموخت و به او دستور داد که سکهها را در تمام شهرهاى اسلامى براى انجام معاملات در اختیار مردم قرار دهند.
عبد الملک فرمان امام (علیه السلام) را انجام داد و به پادشاه روم پیغام فرستاد که خداوند عزوجل تو را از اقدامى که در سر دارى، مانع شد و من در تمام کشور چنین و چنان کردم و سکهها و طراز رومى را از اعتبار ساقط نمودم.
در این هنگام عده از اطرافیان به پادشاه روم گفتند: حال که این گونه شد، به تهدیدهاى خود در مورد پادشاه عرب جامه عمل بپوشان! پادشاه روم گفت: "من با نامه هایى که براى او فرستادم، مى خواستم خشمگینش کنم؛ چون من بر او قدرت داشتم و سکه هاى رومى در کشور او رایج بود. اینک بر او قدرت ندارم؛ چرا که مسلمانان با سکه هاى رومى خرید و فروش نمى کنند و عملى کردن آن تهدیدها امکان پذیر نیست."
بدین گونه پیشنهاد امام باقر (علیه السلام) تا امروز نیز بر جاى مانده است.
« برگرفته از کتاب "زندگانی امام محمّدباقر (علیه السلام)"، نوشته آیة الله سید محمد تقی مدرسی (با اندکی تصرف) »
از محمّد بن عبد اللَّه خراسانى خادم حضرت رضا (علیه السلام) نقل شده است که روزى گروهى نزد امام رضا (علیه السلام)حضور داشتند که یکی از منکرین خداوند بر آن حضرت وارد شد. آن فرد از امام (علیه السلام) پرسید: "برایم بیان کن که خدا چگونه است و کجاست؟"
حضرت فرمود: "واى بر تو! آنچه تو گمان کردهاى خطا است. او خود جا و مکان را ایجاد کرده است. او وجود داشته است؛ در حالی که هیچ جا و مکانى وجود نداشت و چگونگی را خودِ او ایجاد کرده است. او بود در حالی که هیچ چگونگى و کیفیتى وجود نداشت. لذا با هیچ کیفیتی و جا و مکانی شناخته نمیشود و توسط هیچ حسی درک نمیشود و با هیچ چیز نیز مقایسه نمیشود."
ادامه مطلب...
کاروانیان
اعمال حج را به پایان رسانیده و اندک اندک
خود را برای بازگشت به شهر و دیارشان آماده
می کردند، عده ای بار و بنه خود را جمع
آوری می نمودند، گروهی نیز در پی تهیه
تحفه و سوغاتی برای اطفال و خویشان خود
می رفتند لیکن در این بین داود بن کثیر
رقی حال و هوای دیگری داشت، او خود را
آماده می کرد تا پیش از بازگشت به آخرین
وظیفه شرعی خود عمل نموده و اعمال خود را
به بهترین نحو به اتمام برساند
.
بنابراین
وسایلش را بست و به کناری نهاد و آنگاه
همراهانش را تنها گذاشت و از کاروانسرا
خارج شد، وجودش سرشار از شور و اشتیاق بود
و کوچه های مدینه را یک به یک طی می کرد و
در راه رسیدن به او سر از پا نمی شناخت.
حالا
دیگر به مقصد مورد نظر رسیده بود دست پیش
برد و کوبه در را نواخت، چیزی نگذشت که
خادم مولایش امام صادق(ع)
در را
به رویش گشود، به نگاهی آشنا در چهره اش
نگریست توگویی از آمدنش باخبر بود و
انتظارش را می کشیده است، با خوشرویی او
را به درون دعوت نمود.
داود در حالیکه قلبش از اشتیاق به تپش افتاده بود پای به خانه نهاد، امام صادق(ع) برخاست و با مهربانی از او استقبال نمود و شرح احوالش را پرسید. داوود شرح سفرش را به مکه باز گفت. آنگاه امام فرمود:
«ای داوود روز پنجشنبه اعمال تو را بر من عرضه کردند و من از مشاهده محبت و صله ارحامی که در حق پسر عمویت بجای آوردی بی اندازه خشنود و خرسند شدم.»
ادامه مطلب...


